می گویند امروز رئیس جمهور دیرتر به کنفرانس خبری می آید. وقتی پیدا می کنم تا با پیمان تماس بگیرم. از حفاظت که خارج میشوم سر راه خبرنگار روزنامه اطلاعات را میبینم که دارد با نگهبان نهاد ریاست جمهوری برای کیفش سر و کله می زند. می گوید داخل کیفش چیزهایی دارد که زشت است دیگران ببینند. معلوم نیست چیزهای زشتش را چرا با خود اوزده به نهاد ریاست جمهوری. تا موبایلم را تحویل بگیرم خبرنگاران دیگری هم از راه میرسند. گوشی را روشن میکنم و یکی یکی پیامک های تماس های بی پاسخ را میبینم. یکی از تماس ها از مهد کودک است و این وقت صبح حتما باید چیزمهمی باشد. بعد از چک کردن هر تماس بی پاسخ با خودم مرور می کنم که برای تماس با پیمان از کنفرانس خبری رئیس جمهور آمده ام بیرون. دو به شکم که اول با پیمان تماس بگبرم یا با مهد کودک علیرضا. اگر اتفاقی برای علیرضا افتاده باشد کارم را باید رها کنم.من کارم را رها کنم یا پیمان؟! از داخل اتاق حفاظت کسی اشاره میکند که بیا داخل. ظاهرا جلسه هیأت دولت تمام شده و باید برگردم داخل. چه وقتی تلف شد. باید زودتر با پیمان تماس میگرفتم و کارم را گفته بودم. حالا دیر شده فقط به پیامکی اکتفا میکنم و برایش مینویسم:«از مهد کودک علیرضا با من تماس گرفته اند. من سر کار هستم و احتمالا تا دو ساعت دیگر نمیتوانم با گوشی جواب بدم. ببین چرا از مهد تماس گرفتن.ممنون». برمی گردم داخل محوطه نهاد و رئیس جمهور را میبینم که دارد از پله های ساختمان شماره یک می آید پائین. وزرا هم یک یک پشت سرش ظاهر می شوند. دو سه تا پله مانده به پائین میز کوچک کنفرانس را میگذارند جلوی رئیس جمهور. عکاس ها همیشه مزاحم کار خبرنگارانند. مجبورم به زور و فشار خودم با بچپانم بینشان تا ریکوردر را بگذارم روی میز. هر طور شده بعد از کلی تنه زدن به مردان قد و نیم قد ریکوردر را به مکان امنی می رسانم و این قهرمانی را مدیون همین جسارت های مردانه ام هستم. کار خبر تعارف بردار نیست و زن و مرد نمیشناسد. رئیس جمهور خوش و بشی با خبرنگاران می کند که اولین خبرنگار سواالش را مطرح میکند.

آقای رئیس جمهور اقدامات جنابعالی و همکارانتان برای مقابله با جنگ نفتی اخیر چیست؟ سریع کاغذ و قلم را برمیدارم شروع میکنم به نوشتن تا به اولین سوال میرسم نگاهم میفتد به مطالبی که گوشه برگ گزارش نویسی قبلا نوشته ام. وقت دکتر برای خودم-ضربدر پیمان. تا به این جمله فکر کنم حدود پنج خطی را جا افتاده ام و هیچ چیز بدتر از این نیست که بعد از یک کنفرانس خبری ریکوردر را مرور کنی برای کامل کردن خبرت درحالی که خبرگزاری های رقیب احتمالا خیلی زودتر آن خبر را گزارش و مخابره می کنند. جمله گوشه برگ گزارش را فراموش میکنم و می چسبم به به کنفرانس. سوال دوم اقتصادی است.

- آقای رئیس جمهور با سپاس از اینکه بعد از سیصد روز از آغاز دولتتان ما را به حضور پذیرفتید. 

تیکه خوبی انداخت. دستم را از دور میبرم بالا و یک اکی به خبرنگار نشان میدهم و برمیگردم روی کاغذ. حسن مقدمی خبرنگار روزنامه دولتی ایران است و این جمله از او بعید بود ولی حرف دل بقیه خبرنگاران را زد.

- آقای رئیس جمهور چرا یارانه متمولین و برخورداران حذف نمی شود در حالی که حدود سیصد میلیارد تومان را فقط عده ای ثروتمند به خود اختصاص داده اند؟

دوباره چشمم می افتد به جمله گوشه کاغذ ولی این دفعه اعتنایی نمیکنم و مشغول پاسخ رئیس جمهور می شوم. حرف از بانک است و اینکه دولت قصدی برای چک کردن حساب مردم ندارد و این را از حقوق خصوصی مردم می داند.

ساعت ۴عصر شده و دارم به خانه برمیگردم. از پاستور که سوار تاکسی میشوم چند کارمند نهاد هم سوار میشوند. کنار دستیم آیفونش را درمیاورد و هنسفری را از زیر مقنعه میفرستد توی گوشش. نمیدانم کجای کار نهاد را دارد ولی یک ریز دارد میان نوشتن هایش صحبت های رئیس جمهور را تفسیر میکند برای خودش و زیر لب غرو لند میکند: چقدر دروغ همه دارن میبرن. بچاپ بچاپ شده. همتون میخورید چقدر حرف! بی توجه و کم توجه به حرف های او چشمم به نام مهد کودکی در خیابان مشرف به نهاد ریاست جمهوری میخورد و تا تصمیم بگیرم که علیرضا را به نزدیک ترین مهد به نهاد بیاورم یا نه راننده دنده را عوض می کند توی مسیر تغییر دنده کانال رادیو هم عوض می شود و صدای آواز کسی بلند می شود:

زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم

پنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را

ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم

بی زخم‌های میتین پیدا نکرد زر را

منبع : افق .. |داستانک- مهد کودک علیرضا
برچسب ها : رئیس ,جمهور ,نهاد ,داخل ,علیرضا ,کنفرانس ,رئیس جمهور ,ریاست جمهوری ,آقای رئیس ,کودک علیرضا ,نهاد ریاست ,نهاد ریاست جمهوری